حوزه هنری ایلام
← همه اخبار
لشکر فرشتگان تاریخ ساز " مادران شهید "

لشکر فرشتگان تاریخ ساز " مادران شهید "

۲۰ اسفند ۱۳۹۹کد خبر: 137762۱۱

در سال های سخت ایلام ، در سالهایی که حتی طبیعت هم روی از همه برگردانده بود ، در آن فقر مطلق ، تلاش می کردی که این بچه برایت بماند . به درگاه خداوند استغاثه می کردی که لااقل این یکی بماند .

در سال های سخت ایلام ، در سالهایی که حتی طبیعت هم روی از همه برگردانده بود ، در آن فقر مطلق ، تلاش می کردی که این بچه برایت بماند . به درگاه خداوند استغاثه می کردی که لااقل این یکی بماند . دیگر توان این را نداشتی که این یکی را که زیباتر از همه بود که تنها امید زندگی ات بود مثل باقی بچه هایت با دست خود در این دو کف دست خاک دفن کنی . نمی توانستی . می دانستی اگر این یکی هم نماند دیگر زنده نخواهی ماند . داغ روی داغ و اندوه روی اندوه بر دلت تلنبار شده بود . بچه ای را با هزار جور بدبختی برسانی به سن هفت و هشت سالگی بعد بیماری از راه برسد و او را از آغوشت جدا کند و بسپارد به دست خاک ، آدم را ویران می کند . یک مادر چقدر می تواند داغ ببیند و با دستان خود بچه اش را به خاک بسپارد ؟! هر وقت بیمار می شد هزار بار می مردی و زنده می شدی . دنیا یک بچه یک نور چشمی به تو بدهکار بود . دنیایی که با تو خوب تا نکرده بود . همه اش رنج و رنج و رنج بود برای تو . همین که می دیدی در آن لباس هایی که به تنش زار می زد و فقر از آن می بارید می دود و شلنگ تخته می اندازد توی کوچه های خاکی انگار تمام دنیا را به تو می دادند . سعی می کردی خیلی خوشحال نباشی آخر دنیا کافی بود لبخندی بر لبت ببیند و بعد قصد کند این لبخند را به اندوه بدل کند . می ترسیدی از دنیا . می ترسیدی تو را باز به خاک سیاه بنشاند . وقتی شوهرت از بغداد برگشت با اندکی پول از کار طاقت فرسا در کمپ انگلیسی ها فکر کردی شاید دنیا یک بار به تو روی خوش نشان دهد . وقتی به عراق برای زیارت رفتی دست بچه ات را گرفتی و ایستادی رو به روی بارگاه امیرالمونین و گفتی یا علی این بچه بیمه ی توست . این بچه را در پناه خودت بگیر . این بچه را بخشیده ام به تو دیگر خودت می دانی . قوت قلبی پیدا کرده بودی حس کردی بعد از این جگر گوشه ات پسرت در حرز مولاست و تو فقط باید به خدا توکل کنی . نفسی از سر آسودگی کشیدی . اما از کید دنیا غافل نبودی . مادر است دیگر . همیشه دلش می لرزد و نگران است . شاه که رفت و امام که آمد اندکی زندگی روبه راه تر شد . اما این پایان ماجرا نبود . این آغاز داستان دیگری بود . داستانی غمگین غمگین غمگین . پسرت سروی بود که خرامان از پیش نگاه دیگران می گذشت و غریو ماشالله مردم به دنبالش . چشمگیر شده بود و برازنده . خلق و خُلقش نیکو بود . مایه برکت خانه ات بود . چراغ روشن و بزرگ خانه ی تو که آمده بود بر تمام سیاهی ها و تاریکی هایت خط بطلان بکشد . دامادش کردی . و نشستی پای صحبت نوه هایت . اما روزگار جنگ بود . و دردانه ات در آن لباس سبز چشمگیرتر شده بود . لباس رزم پوشیده بود و تو باز هم دلت لرزید . اما آن روز را آن عهد را با مولا علی به یاد آوردی و گریه ات را پشت لبخند و توکلت به خدا پنهان کردی و رضا دادی به رضای خدا . نور چشمت را رهسپار کردی در امان خدا . والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین . در یک صبح تابستان 66 خبر شهادت جگرگوشه ات را آوردند و چند روز بعد مختصری از پیکر پاکش را . این بار تنها نبودی . همسرت بود . اقوامت بودند . هم رزمان پاره تنت و مردم . گفتی خدایا امانتت را به تو دادم . نوه هایت را در زیر چادر خاکی ات جا دادی و توکل کردی به حضرت دوست . سهمت را داده بودی و می دانستی این بار غم هست . بی تابی هست . زاری هست اما همه مقدس و سبب نزدیکی بیشتر به حضرت رب الارباب . از دنیا نمی ترسیدی . از رنج هایش وحشت نداشتی . می دانستی نورچشمی تو جایش خوب است . می دانستی در جنت الماوی جایی برای تو خالی گذاشته . با انگشت کنار مزارش خطی کشیدی و گفتی هر وقت رفتم مرا این جا دفن کنید .

#حسین_شکربیگی

#مادران_شهید
#کنگره_17000_زنان_شهیده_جانباز
#بنیاد_شهید_استان_ایلام
#حوزه_هنری_استان_ایلام
#فرشتگان_تاریخ_ساز

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://ilam.hozehonari.ir/s/S69LWWB

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: ilam.hozehonari.ir